مـن بی تــو
مرا از فرط عشق او ز شادی عار می آید
 
٢٠ دی ۱۳٩٠ :: ۸:٤٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : fairy

غمگین مشو عزیز دلم

مثل هوا در کنار توام

نه جای کسی را تنگ می کنم ،

نه کسی مرا می بیند ،

نه صدایم را می شنود

دوری مکن

تو نخواهی بود ، من اگر نباشم ...

 

(شمس لنگرودی)



موضوع مطلب :

۳ دی ۱۳٩٠ :: ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : fairy

دلم عجیب می خواد که م ع بازم اینجا بنویسه ... واقعا می خوام



موضوع مطلب :

٢۳ آبان ۱۳٩٠ :: ۳:٠٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : fairy

چند ماهه که ننوشتم. تصمیم هم نداشتم دیگه بنویسم. اما اونقدر توی همین مدت توسط اتفاقات بد به توپ بسته شدم که الان احساس می کنم دارم سرریز می کنم. شدیدا دلم واسه اینجا تنگ شده بود ، دوستش دارم ، خیلی ، اینجا برام عزیز و امنه. می دونم خیلی از دوستام دیگه اینجا نمیان. باید سر فرصت باز به همه سر بزنم. باید خبر بگیرم از احوالشون. جزئیات اتفاقای بد رو نمیگم ،فقط بگم که دختر دایی ام که حالش خوب نبود و همیشه ازتون می خواستم براش دعا کنید ، رفت از این دنیا. توی راه برگشت از بیمارستان ، توی جاده تصادف کردن و ... . راستش تازه چند شب پیش تونستم بعد از 2 ماه گریه کنم برای نبودنش. قبلش انگار یه شوک رسوخ کرده بود درونم ، هر کاری می کردم نمی تونستم گریه کنم. هنوزم کامل باورم نشده ، حس می کنم انگار رفته مسافرت و زود بر می گرده. من و اون خیلی بهم وابسته بودیم. بین نوه های دیگه خیلی علاقه مون بهم بیشتر بود. باید حتما هر روز باهام حرف میزد تا آروم میشد. بعضی وقتا احساس می کنم دارم از نبودنش دیوونه میشم. ظاهری خیلی خودمو حفظ کردم ، اما باطنی... توی این 2 ماه اخیر حس هایی رو دارم که هیچ وقت نداشتم. یه حس خلا خیلی بزرگ دارم. احساس می کنم کلی از قدرت هامو از دست دادم : قدرت تحلیل ، تفکر ، تحمل و کلی چیزای دیگه. نمی دونم چرا باز نوشتم. شاید چون نیاز داشتم...



موضوع مطلب :

٢٥ امرداد ۱۳٩٠ :: ٧:۳۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : fairy

سکوت و صبوری آدم ها را به پای ضعف و بی کسی شان نگذارید، شاید هنوز به چیز هایی پای بندند ، چیز هایی که شما یادتان نمی آید.



موضوع مطلب :

۱٢ تیر ۱۳٩٠ :: ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : fairy

پایان.

هم پایانِ اینجا.

هم پایانِ روح من.



موضوع مطلب :

٢٧ خرداد ۱۳٩٠ :: ٦:۱۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : fairy

توی کافه‌ی فرودگاه یکی بود که پشت سر هم سیگار می‌کشید؛ یکی دیگه رفت جلو گفت:
- ببخشید آقا! شما روزی چند تا سیگار می‌کشین؟
- منظور؟
- منظور اینکه اگه پول این سیگارا رو جمع می‌کردین، به اضافه‌ی پولی که به خاطر این لامصب خرج دوا و دکتر می‌کنین، الان اون هواپیمایی که اونجاست مال شما بود!
- تو سیگار می‌کشی؟
- نه!
- هواپیما داری؟
- نه!
- به هر حال مرسی بابت نصیحتت؛ ضمناً اون هواپیما که نشون دادی مال منه



موضوع مطلب :

٢٠ خرداد ۱۳٩٠ :: ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : fairy

برای کسایی که به من لطف دارن و نقاشی هامو دوست دارن.

- شماره 1 = چشماش یه حالت خاصی داشت ، واسه همین کشیدمش ، یه جور حسرت توی نگاهشه...

-شماره 2 = تمام هنرجوها و استادها موقع کشیدن این طرح ، گفتن خیلی شبیه خودته. نقاشی اش زیاد شبیه من نشد ، اما طرح اصلی اش فکر کنم شبیهه.

الان هم دارم خودمو می کشم ! نمی خواستم ، استادم مجبورم کرد و گفت باید خودتو بکشی. تموم شد میذارم که ببینید اگه دوست داشتین.



موضوع مطلب :

۱٦ خرداد ۱۳٩٠ :: ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : fairy

دیشب بعد از چند روز می تونم صداش رو بشنوم. بعد از چند دقیقه حرف زدن مجبور میشه قطع کنه و بعد دوباره زنگ بزنه. توی فاصله ی بین دو تا تلفن، اس ام اس میزنه که " یه چیزی می دونی؟" میگم"چی؟" میگه "خیلی خیلی خیلی برام عزیزی. می دونستی جیگرم؟" میگم"جدی میگی؟" میگه:"جدیه جدی."  احساس می کنم اون لحظه تمام ناامیدی های این یک هفته از بین میره ، می فهمم تمام ضعیف شدن هام مال این بوده که فکر می کردم کم دوستم داره ، می فهمم چه بخوام و چه نخوام همه چیز زندگی ام و همه ی حس و حالم به اون ربط داره ، اون جزئی از وجود من شده انگار و آدم نمیتونه هیچ وقت از یه جزء وجودش جدا بشه ، بدون اون نمیشه ، اصلا نمیشه. بعد که زنگ میزنه دوباره هرچی میام راجع به این اس ام اس اش حرف بزنم نمیذاره ! یه چیزی رو می دونی ؟ عاشقتم پسر.



موضوع مطلب :

۱۳ خرداد ۱۳٩٠ :: ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : fairy

"محکم باش پری ، همه چی درست میشه دختر. تو که اینقدر ضعیف نبودی. هر وقت دلت خواست غر غر کن و گریه کن ، اما ضعیف نشو. حق نداری کم بیاری ، باید صبور باشی."

دوست داشتم این جمله ها رو "م" بهم میگفت، اما نمیگه ، تازه دیشب به جای آروم کردنم ، بیشتر بهم غر می زنه. میگه : "تو دوست داری همیشه بگی با بقیه فرق داری، فقط تو هستی و .... .  خوشت میاد از مشکل و گریه زاری و غصه و اینا." با حرفاش دلم بیشتر از قبل می شکنه. اما اشکال نداره ، اونم حتما خودش اعصابش خرد بوده، خودش غصه دار بوده ، واسه همین اینجوری گفته. می دونم چیزی توی دلش نیست. خدا کنه همینجوری باشه که من فکر می کنم. اما حالا خودم به خودم این جمله ها رو میگم. من باید بهشون عمل کنم. اس ام اس های ستایش ، نظرهای خصوصی شیده و پریا، حرفای سعید باعث شد که یه کم از اون حال بد دربیام و سعی کنم دوباره سرپا بایستم ، من تسلیم نمیشم. من باید دامنه ی تحملم رو زیاد کنم. باید کنار بیام با واقعیت ها. باید بتونم.



موضوع مطلب :

۱٠ خرداد ۱۳٩٠ :: ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : fairy

نمی دونم چرا همه فکر می کنن من خیلی شاد و خوشبختم و زندگی بدون مشکلی دارم. شاید علتش اینه که همیشه زور زدم و خودم سرپا نگه داشتم ، همیشه خندیدمو  هیچ وقت به کسی نگفتم توی زندگی ام چی میگذره. دیشب به "م" میگم دلم می خواد به جای اونی که الان کنارته باشم. "م" هم میگه :" چرا ؟؟ اونم مشکل زیاد داره ، یه مدت افسرده شده بود ، اما الان داره بهتر میشه." یه لبخند تلخ می زنم و به این فکر می کنم که به فرض اون دقیقا به اندازه من بدبختی کشیده باشه ، اما لااقل یکی رو داره که بفهمه اون افسرده شده بوده. من همونم ندارم. واقعا کی می دونه من چندین ساله افسرده هستم یا نه ؟؟ کی می دونه من چه چیزایی رو تنهای تنها تحمل کردم؟؟ هیچکی نمی دونه ، حتی مامانم. خیلی چیزا رو نمیذارم اون بفهمه چون دلم نمی خواد غصه خوردنش رو ببینم. اصلا افسردگی چی هست ؟؟ کمتر خندیدن ؟ کمتر گردش و مهمونی رفتن ؟ آهنگ غمگین زیاد گوش دادن ؟ نه عزیزم ، افسردگی یعنی هیچی دیگه خوشحالت نکنه ، یعنی هر شب دو سه ساعت توی تخت خواب اشک بریزی، یعنی ماهی چند بار به خودکشی هم فکر کنی، یعنی اعصابت باعث بشه کلی بیماری جسمی بگیری. افسرده به این میگن.من همیشه به امید فردای بهتر زندگی کردم که همیشه هم گندتر شده به جای بهتر. می دونم  "همه مشکل دارن" (دیگه حالم از این جمله هم داره بهم می خوره) اما زجرآور ترین قسمتش اینه که همه یکی رو دارن که لااقل باهاش حرف بزن یا درد و دل کنن اما من اونم ندارم. یعنی مشکلاتم جوری بوده که باید مخفی شون کنم و نذارم کسی بفهمه ، برای همین نمی تونم درد و دل کنم. گاهی میگم برم پیش یه روان شناس اما آخه برم چی بگم ، از بس ریختم توی خودم می دونم برم اونجا هم زبونم قفل میشه و نمی تونم چیزی بگم. خیلی خسته ام از این وضعیت.  از اول ابتدایی تا الان چرا رتبه اول بودم ؟ چون هی درس خوندم تا کمتر فکر کنم ، تا سرم گرم بشه و به غصه ها فکر نکنم ، همیشه 100 تا کلاس می گیرم که اعصابم شاید آروم تر بشه یه کم. می دونم "م" هم پیش خودش فکر می کنه من دارم زیادی بزرگش می کنم و غر می زنم ، اما به خدا اینجوری نیست. اون نمی دونه من چجوری بزرگ شدم این سال ها . نمی خوام هم بدونه. بدونه که چی بشه. وقتی دکتر با تاکید میگه "کوچکترین حرصی برای قلبت ضرر داره" و من سعی می کنم این مشکل رو کوچیک جلوه بدم ، همین باعث میشه که وقتی میگی قلبم درد می کنه  همه (حتی "م")‌ برگردن بگن:" نصف آدمای دنیا این مشکل رو دارن و چیزیشون هم نیست.تو هم چیزیت نیست."  روحم متلاشی شده. از تنهایی همه چی رو تحمل کردن خسته شدم. منم آدمم ، من دخترم ، منم ضعیف میشم ، دلم تکیه گاه محکم محکم می خواد . اون اگه افسرده شده لااقل "م" رو داره که مواظبش باشه. من کی رو دارم ؟؟ کسایی که مثلا می خواستن کنارم باشن از خودم ضعیف تر بودن ، نمی خوام با آدمای ضعیف تر از خودم زندگی کنم.  متنفرم از کسایی که تا یه ذره غر می زنی تا یک صدم خودت رو تخلیه کنی و آروم تر بشی بر می گردن بهت میگن : آخه چی مگه کم داری توی زندگی ات ؟؟ دلم می خواد بهشون بگم اگه بشینم براتون تعریف کنم همینجا میشینید زار زار گریه می کنید ،  کجا بودین شب هایی که من به این فکر می کردم که فردا صبحش زندگی ام رو تموم کنم ، اما اینا رو نمی گم ، بهشون میگم : آره ، حق با شماست.  همیشه سعی کردم به همه کمک کنم ، اگه نتونستم ، لااقل آرومشون کنم. اما آدم های خیلی خیلی کمی پیدا شدن که یه بار منو آروم کنن. همین "م" هم حتی یک بار پیش خودش فکر نکرده که پریا هم ممکنه غصه  داشته باشه ، ممکنه کمک بخواد ، ممکنه داغون شده باشه. همیشه به چشم کسی بهم نگاه کرده که دردی نداشته یا اگه داره حتما خیلی کوچیکن و فقط باید کمک حال بقیه باشه. از نظر "م"  زنش یا بقیه می تونن افسرده بشن ، اما این پریای احمق نه،  اگه هم چیزی  بگه داره لوس بازی در میاره. مطمئنم همین فکر رو می کنه.  هر بار سعی کردم براش بگم که ناراحتم یا درد و دل کنم حرفمو قطع کرده و گفته: "من خودم از همه داغون ترم " یا " من دارم راجع به اون حرف می زنم ، نه تو "  (اون هم یعنی زنش). 

به خودم قول دادم اگه یه روزی بچه دار شدم نذارم بچه ام یک هزارم این دردا رو تحمل  کنه ، نمی ذارم اون مثل من بشه ، نمی ذارم.



موضوع مطلب :

 
درباره وبلاگ
fairy



صفحات وبلاگ

نويسندگان
پيوندها
درد و دل های یک عدد میس مری
دلنوشته های یک خیال کبود
جستجوگر فارسي کلدان
آقای زیپ و خانم زیگزاگ
آخرین نسخه یک مرد
یک بی پدر خودشیفته
داستان یک تک سایز
با کافکا می خوابد
آخرین ستاره شب
لیلی زندگی ست
نوشته های خوب
تختخواب دو نفره
آهنگ زندگی من
دختر نارنج و ترنج
دختر شاه پریون
سیب ممنوعه
عادت می کنیم
تانگو تک نفره
دانشگاه من
اورانوس 2
بی معجزه
کافه کافکا
یک عدد نیاز
بلاگ می
نیمکت ما
ترنم پاییز
بینوایان
اورانوس
برای او
گلامور
دوگانه
رامونا
...
ویولت
آکاشا
پیچیده
دتوشو
یک من
سپیدار
روح باران
مونولوگ
سازدهنی
نیمه پنهان
حس پنهان
پیچ و مهره
نقطه.سرخط
لبخند كاغذي
یک عدد رها
در حصار تیرگی
مملکته داریم؟
سنجاقک خیس
مینیمال های من
lady in garden
بهترین قالب وبلاگ
برهنگی های من
سياهه هاي سپيد
برگي از يك خاطره
یک فنجان چای سرد
بیرون قاب قدم بزنیم
دست نوشته های من
زندگی با عشق شیرین
زنانه ترین اعترافات حوا
پریودهای یک ذهن وحشی
احساسات درک نشده یک دختر
بهترين قالب هاي وبلاگ

RSS Feed