همیشه از فلسفه حضور چتر بنفش یاسی رنگ کنار اتاقم سوال می کنی و من از این پرسش آشنا هل می شوم. البته ، هر بار می توانم از جواب دادن طفره بروم (تو متوجه هل شدنم می شوی اما سعی می کنی به روی خودت نیاوری).می خواهم امروز فلسفه حضورش را برایت بگویم (نمی دانم چرا لب هایم تمایلی ندارند که از هم جدا شوند ، بالاخره جدا می شوند:
وقتی تو می روی ، از در و دیوار اتاقم باران می بارد بی وقفه. چاره ای نیست جز پناه بردن به چتر یاسی رنگم ، همین... .
نه در آغوشم ،
نه در نفس هایم ،
نه در دلم ،
که در گلوی منی
بغض کرده ای
و مرا هر لحظه نزدیک می کنی ،
به انفجار درونم ...
خدایا من می ترسم ، خودت که می دونی چقدر می ترسم ، چرا کمکم نمی کنی ؟ مگه من دختر بدی بودم توی زندگی ام ؟ خدایا خسته شدم. اگه اینا امتحانه ، دیگه بسه ، باور کن دیگه تحمل ندارم ، به همه ی مقدسات قسم دیگه تحمل ندارم ، خدایا یک کمی آرامش می خواهم ، کمکم کن ... بغلم کن ...
خاطرات در نهایت زیبایی ، گاهی کُشنده اند...
این همون لاک پشتمه که خودت بهتر می دونی اسمش چیه !! اینجا خیلی کوچولو بوده .

حالا ببین چقدر بزرگ شده ! اون اولیه (از بالا) که بدنش کامل معلوم نیست ، از بس بزرگ شده جایش نمیشه روی سنگه ! تازه یه مدت خیلی مریض شده بود ، اونقدر ازش پرستاری کردم تا خوب خوب شد. دیروز رفتم که آکواریوم خیلی بزرگ خریدم براشون. وقتی کامل نصبش کردم عکسش رو میذارم .

وقتی صداتو می شنوم آروم میشم...
وقتی میبینم می خندی ، از ته دلم خوشحال میشم ...
وقتی بهم میگی "نگران نباش، همه چیز درست میشه" امیدوار میشم...
وقتی می بینم ناراحتی ، بی اختیار میزنم زیر گریه ...
وقتی میگی کارهایت رو به راهه ، ذوق می کنم ...
*نتیجه ای خاصی نداره این پستم ! فقط جمله هایی که توی دلم بود رو نوشتم .
*آهنگ بن بست از شاروم رو حتما گوش کردید. من خیلی این آهنگ رو دوست دارم ، اگه نشنیدید با کیفیت پایینش رو از اینجا دانلود کنید .
تمام می شوم شبی ، فقط به من اشاره کن ...
مشکلاتم خیلی زیاد شده ، به تنهایی نمی تونم حلشون کنم ، اما تنهایم ... اینجور مواقع یادم می افته که چقدر دلم میخواست یه خواهر یا برادر داشتم... احساس کسی رو دارم که گذاشتنش بین دو صفحه ی منگنه و فشارش میدهن. نمی دونم باید چی کار کنم . خیلی بده که مشکلات آدم از حد توانش بیشتر باشه ، واقعا دارم کم میارم ، نمی تونم دیگه. فکر کنم خدا هم تنهایم گذاشته ، آخه مگه من چه گناهی توی زندگی ام کردم که عمر بیست و یک ساله ام باید اینقدر پر فراز و نشیب باشه . خیلی از دخترای هم سن و سالمو که می بینم واقعا دلم به حال خودم میسوزه ، مشکل اونا اینه که چرا باباشون بهشون گفته اتاقت نا منظمه ، چرا دوست پسرشون با دخترخاله اش گرم میگیره ، چرا اون مدل لباس رو مامانشون براشون نخرید و ... . اون وقت مشکلات من چیاست ... . می ترسم یه جایی وسط راه کم بیارم ، دختر عاقلی هستم اما وقتی آدم بیش از حد درد بکشه فکرای احمقانه به سرش میزنه و عملیشون می کنه ، می ترسم از اینکه منم مجبور بشم ...
هر کسی نمی تونه به هر کسی بگه :
فقط صدام کن ، واسه اشکات شونه میشم
فقط صدام کن ، واسه تو دیوونه میشم
فقط صدام کن ، تو رو تنها نمیذارم
اونی که میمونه میشم
اما من بهت میگم .
یادته قبلا گفتم : مطمئنم هیچ کس اندازه ی من دوستت نخواهد داشت ؟؟
قبلا گاهی به این حرفم شک می کردم و می گفتم شاید الان کسی کنارت باشه که اندازه ی من دوستت داشته باشه . اما الان مطمئن ـ مطمئن ـ مطمئنم که تا آخر دنیا هیچ کس ـ هیچ کس اندازه ی من دوستت نخواهد داشت ...